
((سفر ))
چرا نشستی؟مگه پانداری؟مگه جرات نداری؟
مگه دل نداری؟آخه چرا؟تو که پناه نداری
پیدا نمیشه ،باید بری ،برو نمون هوای اینجا سوزناکه
امیدی نیست ،امید اونجاست،زندگی اونجاست
اینجا هرچی سنگه مال پای لنگه، اونجا پایی نمی لنگه
اینجا پنبه ها سر میبرن، اونجا حد اقل یه هو خلاصت میکنن
اینجا هیچکس و نداری، اما اونجا خدارو داری
اینجا مادر نداری،اونجا غروبی زیبا به جای مادرت
اینجا صاحب نداری دیگه یاری نداری
اما اونجا صاحبت خیلی مهربونه آخه صاحبت خداست
اینجا پاتوشکوندند،اونجا حداقل دلتو نمی سوزونن
اینجا چشات رودر میارن،اما اونجا چشات رو شهلایی میکنن
اینجا قلبت رو تکه تکه میکنن،اونجاقلبت و تقسیم میکنن
اینجا عشقتو مسخره میکنن،اونجا عشقت خودتی وروحت
اینجا صورتت باسیلی سرخه،اونجا با صورت کاری ندارن
اینجا نوشتنت باباد هوا یکیه،اونجا دیگه نمی نویسی،چشات حرفتو میزنن
اینجا حرفات همه تلخه،اونجا گوشاشون همه می فهمن عقده زبونتو
اینجا بغض گلوت تو تنهایی میترکه وفریادت بی صداست
اونجا دیگه گریه نمی کنی حداقل خنده تلخ هم نداری
اینجا بی پناهان رو نه پناهی، همه پناه ها سرا بی بیش نیست
اونجا نه دیگه سرابی نیست خدارو شکر پناهت اونه
اینجا دلم می پوسه ،نفسم میگیره و بغضم تنها میترکه
اینجا گلوم رو چنگ انداختند،دست از سرم برنمی دارن
اینجا پدر ندارم آخه خودم کوه رنج خودمم آخه بابایی نیستم
اونجا دیگه رنج ندارم، پس پدر هم نمیخوام کی باباییه...
اونجا داداشم دلمه خواهرم اشک چشامه،غروب کبودهم مادر
اینجا پری برای پرواز نیست چراغی برای شب راهه نیست
اونجا شاه پرم رونخواهند چید چراغی نمی خوام اونجا ظلماتی نیست
کوچ باید کرد همچو پرستو به سان قرقاول مثل دل
تنها چاره سفره،کوله باری نمی خواد دلتو بردارو برو
ولی باید بدونی،برگشت تو خوابه و خیال
تورا به دیان به یادت باشد ببری همراه خود خاطراتت ...